
![]() |
![]() |
روزی جوانی جویای علم،نزد استاد دانشمند و با کمالاتی رفت و از او پرسید:من خیلی از مرگ می ترسم، نمی دانم چه کنم.من که زندگی خوبی دارم،کاری به کار کسی ندارم و دارم زندگی خودم را می کنم،چرا باید از این افکار رنج ببرم؟ استاد در جواب گفت:چه کسی به تو گفته است که تو داری زندگی می کنی ؟ جوان مدتی فکر کرد و گفت:چون زنده ام،نفس می کشم،راه می روم،تصمیم میگیرم و ... استاد ادامه داد و گفت:دقیقاً به همین دلایلی که می گویی زندگی نمی کنی،بلکه فقط زنده ای! علاییمی که تو از آن یاد می کنی،دلیل بر زنده بودن است،اما زنده بودن دلیل بر زندگی کردن نیست!
چند شب پیش در مطب،منشیم وارد شد و گفت یک آقایی که ماهی بزرگی در دست دارد آمده است و می خواهد شما را دیدار کند.یک مرد میانسال با لهجه زیاد وارد شد و در حالی که یک ماهی حدوداً ده کیلویی در یک کیسه نایلون بزرگ دستش بود،شروع کرد به تشکر کردند که:من عموی فلانیم،شما جان او را نجات دادی و خلاصه این ماهی تحفه ناقابلی است و ... هر چه فکر کردم فلان شخص را به یاد نیاوردم،ولی ماهی را از او گرفتم و از او تشکر کردم.شب ماهی را به خانه بردم و تا نصف شب نشستم و آن را تمیز و قطعه قطعه کردم و در فریزر گذاشتم.فردا عصر که وارد مطب شدم،دیدم همان مرد ایستاده و بسیار مضطرب است.تا مرا دید،به طرفم دوید و گفت:آقای دکتر،دستم به دامنت،...ماهی را پس بده.... من باید این ماهی را به فلان دکتر می دادم و اشتباهی آن را به شما دادم.چرا شما به من نگفتی که آن دکتر نیستی و برادرزاده مرا نمیشناسی؟ من که در سالن و جلوی سایر بیماران یکه خورده بودم،با دستپاچگی گفتم ماهی الان در فریزر خانه است.او هم با ناراحتی گفت:پس پولش را بدهید تا یک ماهی دیگر برای دکتر برادر زاده ام بخرم.من هم با شرمساری تمام هفتاد هزار تومان به او پرداختم.چند روز بعد متوجه شدم که ماجرای مشابهی برای تعدادی از همکارانم رخ داده است و ظاهراً آن مرد،یک وانت ماهی به شهر آورده و از این راه همه ی آنها را به آدم های ساده ای مثل من فروخته است
مرد سیگاری سوی دخترک کبریت فروش رفت و گفت:
ــ یه بسته کبریت بده"
ــ شرمنده آقا خیلی وقته دیگه کبریت نمی فروشم"
ــ چه جوری پس خرجیت رو در میاری؟ تحت پوشش کمیته امداد شدی؟
ــ نه به جای کبریت تن فروشی می کنم"
هم فروشش بیشتره هم پولش"
این نوشته از سوی یک دو جنسه ارسال شده است و بنده هیچ مسولیتی در قبال این نوشته ندارم
اول بدونین که دو.جنسه ها یا ترا.نسکسو.ال ها افرادی هستند که از نوعی اختلال هورمونی رنج میبرند . بدین صورت که با یه اختلال کوچیک در کروموزوم XY شون به حالتی میرسن که نه میشه بهشون گفت مرد و نه زن که اصطلاح لاتینش میشه s.h.e.ma.l.e . یعنی به این صورت که ظاهر اینها رو اگر کسی نگاه کنه فکر میکنه زن هستند ( بماند که برخیشون حالت فی مابین زن و مرد رو دارن و چهره های خاصی که اگر کسی مطلع باشه میتونه بفهمه حالتش رو ) و نیمتنه بالایی اونها همانند بدن زنان ظریفه و حتی با س.ینه هایی کاملا عادی ولی قسمت نیم تنه پایینشون مردونه هست و با آ.لت مردانه که در بعضی به صورت یه زائده کوچیک هست و در بعضی به صورت آلت کامل مردانه با تمامی متعلقاتش ! مورد اولی از رابطه جنسی هیچ استفاده ای نمیتونن ببرن که این خیلی ناراحت کننده هست و فقط میتونن به صورت مفعول واقع بشن که خب اونم تحت شرایط خاصیه که به روحیات درونی اون فرد بستگی داره . مورد دوم ولی میتونن یه رابطه جنسی کامل داشته باشن به صورت فاعل ولی تحقیقاتی که روی این گروه انجام شده و کاملا مستنده نشون داده که اکثر این افراد به رابطه با غیر همجنس خودشون ( با زن ) علاقه ای ندارن و دوست دارن یا با TS های دیگه رابطه داشته باشن یا با مردان که خب این هم در اثر شرایط خاص روحی و روانی این افراد هست . نوع خاصیشون هم هستن که هیچ آلت خاصی ندارن و فقط یه روزنه برای دفع ادرار دارن که این خیلی نادره ولی وجود داره .
این حالت خاص چون در افراد خاص هم هست میتونه با هورمون درمانی ( تزریق یا مصرف هورمون های بسیار قوی مردانه برای اونایی که میخوان مرد باشن (جالبه که از هورمون اسب برای این منظور استفاده میشه ) و زنانه برای اونایی که میخوان زن باشن ) و آخر سر عمل جراحی بهبود پیدا کنه ولی قدر مسلم معلومه که هیچ گاه نمیتونه مثل فابریکش در بیاد و بالاخره مشکلات خاص خودش رو داره و یه دو سالی هم هست که عمل این افراد از طرق آقایون عظام تایید شده و وامهایی بهشون تعلق میگیره ( چون خرج عمل بالاست اونطور که من شنیدم حدود 20 تا 25 میلیون تومان ) و میتونن تغییر جنسیت بدن به مرد کامل یا زن کامل هر طوری که خودشون دوست داشته باشن و بخوان .
چیزی که این وسط اصلا بهش توجه نشده جایگاه این افراد در اجتماعه به این صورت که
اجتماع به نوعی اینهارو پس زده و همه به چشم هرزه به این بنده های خدا نگاه میکنن و اونطوری که یکیشون تعریف میکرد میگفت که هر جا میرفته دنبال کار و میگفته من اینجوریم میخواستن ازش سوءاستفاده جنسی بکنن و این واقعا در روحیشون تاثیر منفی میگذاره و آمار خودکشی هم بینشون بالاست و حقیقت امر اینه که چون طرفدار هم زیاد دارن برای انجام رابطه جنسی ، برخیشون از این حالت خاص استفاده میکردن و درآمدی داشتن که رئیس ج.مهور هم به خواب نمیدید این میزان درآمد رو ! یعنی بعضی با رابطه های جنسی و بعضی با اخاذی جنسی. مورد واقعی :
یه بار یکیشون رو به جرم ولگردی گرفته بودن آورده بودن اداره . این هی میخواست بره ( همه شون میدونستن به راحتی از اداره میرن بیرون چون قانون براشون تعریف نشده و نمیشه هم در بازداشتگاه زنانه یا مردانه نگهشون داشت و اگر میگفتی چرا با مردها میرین میگفتن چون مردیم و اگر میگفتی چرا با زن ها میرفتین میگفتن چون زنیم خب!) خلاصه از احوالاتش که جویا شدیم گفت من توی این یکساعت به راحتی میتونستم 50 هزار تومن درآمد داشته باشم و شما نذاشتین ! مورد واقعی 2 : یکیشون طرز کارش رو اینطوری تعریف کرد که ما میریم کنار خیابون و ماشینهای خوب رو انتخاب میکنیم ( که کم هم برامون وای نمیستادن) بعد از طی مسیری میگفتیم دوجنسه ایم و طرف یا مجبور بود برای حفظ آبروش پول بهمون بده تا پیاده شیم یا طلبه بود و باز هم کلی پول میداد تا بریم خونش ! به هر حال همیشه پولشون نقد بود ...
خلاصه که کلا این افراد آدمهای غمگینی ان که چون چند تا شون از سیستم بدنشون سوءاستفاده کردن انگ هرزه به تمامشون خورده و هر جاصحبت میشه همه یاد تخت طاووس و مطهری میوفتن و دوجنسه های اونجا که معروف خاص و عام بودن . در صورتی که واقعا اینطور نیست و اونهام از سر ناچاری به این کار روی آوردن و یه بار یکیشون میگفت خوب شما بگین من چیکار کنم اگر این کار رو نکنم که از گشنگی میمیرم و اینکه کی از من حمایت میکنه مگه من خوشم میاد اینطوری تو خیابون ولو باشم منم دوست دارم مثل بقیه زندگی کنم ولی نمیتونم....
قبل از ماجرای زن عراقی دوتا از این دوجنسه ها رو گشت ارشاد آورده بود اداره البته با مانتو و روسری بودن و به جرم بدحجابی گرفته بودنشون که بهشون گفته شد برن پزشکی قانونی و یه برگه مبنی بر حالت خاصشون بگیرن بذارن تو جیبشون تا گشت های پلیس گیر ندن بهشون . فرداش که من دیدمشون با تیپ کاملا پسرونه وایستاده بودن دم پزشکی قانونه و جریاناتی که گفتم .
آها اینم بگم که برخی افراد هستند که اینها دوست ندارن در حالت خودشون باشن . مثلا پسره نمیخواد پسر باشه و لباس زنونه میپوشه و ماتیک و سرخاب میزنه و به قول معروف اوا خواهری هستند که اینها یک نوع بیماری روانی دارن که ریشه در کودکیشون داشته به این صورت که مثلا مامانه دلش دختر میخواسته پسر گیرش میاد و اینم بر میداره لباس دخترونه به پسرش میپوشونه و میبرتش مجالس زنونه تا عقده هاش خالی شه و خلاصه پسره بدبخت اختلال شخصیتی پیدا میکنه و فکر میکنه واقعا دختره ! که اینها رو هم اجتماع به رسمیت نمیشناسه و به منم هیچ ربطی نداره ! حتی یه بار هم یکیشون برق لب زده بود که بچه ها کلی بهش خندیدن . ( من فقط تو اون جمع به صورت علمی میدونستم دردش چیه بنده خدارو . )
ستاره چشمک می زنه ماه به تو لبخند می زنه
یواش یواش صبح می رسه خورشید بهت سر می زنه
دلم حالا تو آسمون واسه دلت پر می زنه
یکی یکی خونه ها رو به عشق تو در می زنه
منتظره باز دوباره دست توی دستت بذاره
کلبه ی خاطراتشو قشنگتر از قبل بسازه
ساحلو تو دریا برات هی آب و جارو می کنه
گوش ماهی پیدا می کنه باهاش یه جادو می کنه
جزیره رو تو یه نگاه به زیر پات گل می کنه
از این همه قشنگیتم آفتابو حیرون می کنه!!!
4/اردیبهشت/1389
22:37:20
*** جادو ***
...نارین...
کسی نمی خواد منو بفهمه ،کسی نمی خواد دلم بخنده
کسی نمی خواد پیشم بشینه،کسی نمی خواد منو ببینه
دوباره حسرت دوباره خستم،فقط با گریه پرامو بستم
شکسته بودن پر سیاهم ،نشسته بودم توی خیالم
پرم نچسبید به بال سردم ،گمان می کردم یه آه سردم
خدا دوسم داشت بهم یه پر داد ،منم گذاشتم اسمشو* پرداد*
بازم تونستم با پر نازم برم رو ابرا ،هرجایی خواستم برم ببینم حتی رو دریا
پرم سیاهه که این سیاهیش تو شب قشنگه ،مثل ندیدن تو نور یه رنگه
همیشه خواستم یه رنگ بمونم از تهه قلبم تورو بخونم
پر سیاهم بهم نشون داد رنگ یه رنگی تا هر جا هستم واست بخونم تویی یه رنگی...
18/فروردین/1389
14:31:10
*** پر سیاه ***
...نارین...
جبرگرا
همه ی موجودات زنده بخصوص انسان ها یکبار فرصت زندگی کردن در این جهان را دارند حال این انسان ممکن است از این فرصت خوب استفاده کند یا بد...
همه ما انسان ها میدانیم که خداوند متعال ما را آفریده است و امور و برنامه ریزی جهان در دست اوست هیچ کاری در جهان بدون خواست و اراده ی او صورت نمیگیرد حتی اگر خود انسان بخواهد.
جمله ی (هیچ کاری بدون خواست و اراده ی خدا صورت نمیگیرد) مسئله ای شده است که عده ای از انسان ها در کل مخالف این جمله هستند این دسته از انسان ها هعتقاد دارند که (هیچ کاری در جهان بدون خواست و اراده ی انسان صورت نمیگیرد).
برای این دسته از آدم ها متاسفم که قدرت خدای بلند مرتبه را زیر سوال میبرند.
خداوند از قبل آینده ی انسان ها را مشخص کرده است و هر انسانی سرنوشتی دارد و خواهد داشت.
تقدیر ما انسانها تغییر پیدا نکردنی است.
شاید تقدیر تو این باشد که فردا صبح از دنیا بروی مطمئن باش این کار به هیچ عنوان تغییر نمیکند حتی اگر ساعت ها دست به دعا شوی.
وقتی کسی از خیابانی در حال عبور کردن است در بین راه ماشینی به او برخورد میکند در واقع تصادفی رخ میدهد آن شخص جان خودش را از دست میدهد حال سوالی که برایمان پیش میاید این است که:
آیا این تصادف بر اساس بی توجهی و سهل انگاری شخص صورت گرفت یا بر اساس خواست و اراده ی خداوند رخ داده است؟
نظر من این این است که این تصادف بر اساس خواست و اراده ی خداوند صورت گرفت چون شیشه ی عمر آن شخص در بین راه شکست و صلاح نبود که بیشتر زنده بماند.
اما عده ای معتقدند که این تصادف براساس بی توجهی و سهل انگاری شخص به وقوع پیوست و خواست و اراده ی خدا در این تصادف نقشی نداشته است.
شراگیم
آرزوی یک خانم خوشگل
خانم زیبایی در مهمانی شـلوغی دسـت از سـر انشـتین بر نمیداشـت هر جاییکه میرفت همراه او بود و مرتب از او تعریف می کرد.اینشـتین سـر انجام مؤدبانه پرسـید.
ــ خانم ممکن اسـت بفرمائید با من چی کار دارید؟
ــ من آرزویی دارم که می خواهم شـما آنرا برآورده کنید.
و بازوی انشـتین را گرفت و به گوشـهء خلوتی برد و گفت:
ــ اقای انشـتین من دلم می خواهد از شـما بچه دار شـوم.
ــ ازمن ؟ برای چی؟
ــ برای اینکه فکر میکنم بچه ما اگر خوشـگلی را از من و هوش و نبوغ را از شما به ارث ببرد یک موجود استـثـنائی جهان خوا هد شـد.
اینشتین تحملی کرد وگفت:
ــ خانم آیا هرکز فکر کرده اید که اگر آن کودک هوش شـما و شـکل مرا به ارث ببرد چه موجود بدبختی خواهد بود؟
مردی که حسـاب نمی دا نسـت
وقتی انشـتین به دا نشـگاه پرینسـتون آمد روزی رئیس دانشآگاه او را به دفترش خواست و گفت:
ــ اقای پروفسـر امروز می خاسـتم درباره حقوق ماهانه با شـما صحبت کنم لطفا بفرمایید ماه چقدر ماهانه بشـما در نظر بگیریم؟
اینشتین چند لحظه تأمل کرد و گفت:
ــ من و زنم با ماهی هشـتاد و پنج دلار امورات مان میگذرد
رئیس دانشـگاه با تعجب پذیرفت
روز بعد زن انشـتین هراسـان به دفتر او مراجعه کرد و خواسـتار دیدار وی شـد. رئیس او را پذیرفت و زن اسـتاد با پریشـان حالی گفت:
ــ آقای رئیس ما فقط ماهی دوویسـت و پنجاه دلار کرایه خانه می پردازیم.
ــ اما خانم عزیز شـوهر تان خودش این مبلغ را پیشـنهاد کرد.
زن سـری با تاسـف تکان داد و گفت:
ــ آقا ... این شـوهر بدبخت من اصلاً حسـاب سـرش نمی شـود. جمع و تفریق بلد نیسـت. صورت خرج خانه را من مینویسـم و جمع و تفریق میکنم تازه این در صورتی اسـت که او گاهی از پول خورد های که من قایم کرده ام کش نرود و برای خودش آب نبات چوبی و شـکلات کشی نخرد.
جهت یابی اسـتاد
اسـتاد انشـتین در خیابان اصلی دانشـگاه به داکتر«هارولد اوری» بر خورد. مدتی با هم حرف زدند و از کنفرانس آینده اسـتاد صحبت کردند. وقتی میخواسـتند از هم جدا شـوند. ناگهان انشـتین پرسـید.
ــ راستی اوری ما وقتی به هم رسـدیم من از کدام طرف می آمدم؟
ــ از طرف مقابل. برای چی؟
ــ خوب شـد خیالم راحت شـد.فهمیدم که ناهارم را خورده بودم و داشـتم بر میگشـتم به دفترم.
سلام دوستان
بعد از چند ماه دوری دوباره اومدم و این دفعه سعی می کنم با مطالب متفاوت تر در خدمت شما باشم
![]() |
![]() |